آدمی اگر (کار) دنیا راست می کند (کار) آخرتش از دست می رود و اگر کار آخرت راست می کند کار دنیاش از دست می رود. و چون یکی رفتنی است گو آن یک باش که نرفتنی است که دنیا اگر حالی نروز روزی خواهد رفت.
ای دوست حقیقی! تو خدای را باش، و از کس باک مدار که " من کان لله کان الله له". در کتاب خوانده ای که " و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه۱" ؟ این سه کلمه است که اگر همه ی خلایق دست در آن زنند ایشان را بس است، اما ضعف یقین اکثرین را مانع است از تمسک به این کلمات تامات، تو از اقلین باش و تابع اکثرین مباش که " و إن تطع أکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله ۲ " .
ای دوست حقیقی! کسی که در خانه ای فروز آمد و صاحب خانه از او خشنود است، ناخشنودی دیگر کسان خانه او را زیان ندارد، برای آن که رَتق و فتق امور و اختیار همه، در قبضه ی صاحب خانه است، و اگر صاحب خانه از او خشنود نباشد، خشنودی متعلقان و حواشی او را سودی نمی دهد، چه هیچ در دست ایشان نیست " و إن یتمسک الله بضرٍ فلا کاشف له الا هو و إن یردک بخیر فلا رادَّ لفضله۳".
هان دون همت مباش و به این و آن مشغول مشو، آشنایی با صاحب خانه پیدا کن و رضای او به دست آر که رستگاری مطلق در این است، اما بدان که خداوندِ این خانه بزرگ و بزرگوار است و کار بزرگ بزرگانه است، شتاب و سبکی در آن نباشد ، تحملی باید کرد. " والعاقبه للتقوی و اللام علی من اِتَّبع الهدی".۴
۱. سوره طلاق آیه ۲ و ۳
۲. سوره انعام آیه ۱۱۶
۳. سوره یونس آیه ۱۰۷
۴.مکتوب 306 از کتاب مکاتیب
اینجا که خبری نبود. فقط تمام خیابان ها بسته بود.
اینجا که خبری نبود. فقط اینترنت یاهو و گوگل و چند تا سایت به درد نخور دیگه که استفاده هم نمی شه رو باز نمی کرد.
اینجا که خبری نبود. فقط خیابون ها از آدم های چوب به دست مهربونی پر بود که آدم ها را با جوبشان به راه راست هدایت می کردند و برای این که اجرشان ضایع نشود صورتشان را پوشانده بودند تا حسابی در راه خدا باشد.
اینجا که خبری نبود. نمی دونم چرا این برادرا حواسشونو جمع نمی کنن که چوبشون تو چش و چار و سر وکله ی مردم نخوره.
اینجا که خبری نبود. فقط به هر کی می خواست بیاد این طرفا می گفتن نیا که برادرا دارن همه رو می برن برا دعا!
اینجا که خبری نبود. اونجا چه خبر بود؟
سکانس ۱:
توی رختخواب دراز کشیده م. از خوشحالی خوابم نمی بره. نمی دونم فردا چند نفر از بچه ها میان... چند نفر قراری که روز آخر دوره ی راهنمایی گذاشتیم رو یادشون مونده... بعد از ۷ سال...مبایلم صدا می ده... اس ام اس اومده... نوشته "س جون! خیلی دلم می خواست شیراز بودم و می تونستم بیام. خیلی دلم می خواست ببینمتون.مرجان"
سکانس ۲:
توی راه ... تمام مسیر رو می دوم... نا خود آگاه می خندم... از فکر روزهای خوب... از فکر دوستایی که... آخ که چقدر ساده بودن... زنگ می زنم و تولد امام رضا رو تبریک می گم... دارم بال در میارم... مردم بهم نگاه می کنن... انگار که دیوونه شدم...
سکانس ۳:
یک عالمه آدم جلوی در باغ ارم جمعن. همه طرف هم می دون و جیغ می کشن. اما من تنهام. کسی نیومده.
یکدفعه از دور یک نفر به نظرم آشنا میاد... نرگس... باورم نمی شه... می دوم طرفش...
تا ساعت ۹:۲۰ چند نفر دیگه هم اومدن. اما همونایی هستن که توی دانشگاه می بینمشون. قراره ساعت ۱۰ همه مدرسه جمع بشن...
راضیه رو می بینم... می گه با دوستای راهنماییش قرار داشته... یادم به چند روز پیش می افته که در حال گریه توی دانشگاه دیدمش... خیلی دختر خوبیه...چند دقیقه ای می گرده و می ره... هیچ کس نیومده...
سکانس ۴:
از در مدرسه که میرم تو، یه نفر با مانتو صورتی و یه دنیا سادگی و معصومیت میدوه طرفم.ژابیزه. انگار که هزار سال باشه ندیده باشدم. بغلم می کنه... چقدر دلم براش تنگ شده بود... چقدر دوسش دارم...
از اون طرف سمانه می دوه بغلم می کنه... این دختر ماهه... بهش می گم کاری نکردی؟ می گه نه هنوز...هنوز دارن میان و میرن... بیا عکسشو ببین...
یه هو یکی دیگه می دوه... این یکی اما... چقدر وقت بود ندیده بودمش... ریحانه... بغلش می کنم... می بوسمش... چقدر گذشته از اون موقعی که با هم می خندیدیم و با هم اذیت می کردیم...
داریم عکس می گیریم... من کنار ژابیز ایستادم... می گه چقدر خوشگل شدی... شدی مثل عروسا! زود عروسی کن منو هم دعوت کن...
نگار رو می بینم... هنوز مثل همون موقع هاشه... موهاشو رنگ کرده... آخرین مد تنشه... و بیشترین آرایش...
بچه ها می دون که برن .... سوار سوزوکی نگار می شن...
نگار باباش کتابفروشی داره...
همیشه دوست پسرای زیادی داشت...
بچه های دانشگاه رو می بینم... چقدر مدرسه شلوغه...
سکانس ۵:
دارم رانندگی می کنم... آهنگ شهرام ناظری گوش می دم... ساکت ساکت... بغض کردم... تو نگاه می کنی...
سکانس ۶:
نشستم... گریه می کنم... نه... زار می زنم... خیلی زار می زنم... شونه هامو گرفتی... من هیچی نمی شنوم ... هیچی نمی بینم... جز خیسی اشک...
سکانس ۷:
شکایت می کنم... آروم شده م دیگه... آروم گریه می کنم... گلایه می کنم... از اونی که قراره نزدیک باشه... نزدیک تر از رگ گردن... و ببینه... تو نگاه می کنی... گوش می دی... مثل همیشه... صبور...
سکانس ۸:
توی ماشینم... موبایلم زنگ می زنه:
- سلام کجایی؟
- سلام. دارم میام. الآن می رسم.
آدمی اگر (کار) دنیا راست می کند (کار) آخرتش از دست می رود و اگر کار آخرت راست می کند کار دنیاش از دست می رود. و چون یکی رفتنی است گو آن یک باش که نرفتنی است که دنیا اگر حالی نروز روزی خواهد رفت.
ای دوست حقیقی! تو خدای را باش، و از کس باک مدار که " من کان لله کان الله له". در کتاب خوانده ای که " و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه۱" ؟ این سه کلمه است که اگر همه ی خلایق دست در آن زنند ایشان را بس است، اما ضعف یقین اکثرین را مانع است از تمسک به این کلمات تامات، تو از اقلین باش و تابع اکثرین مباش که " و إن تطع أکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله ۲ " .
ای دوست حقیقی! کسی که در خانه ای فروز آمد و صاحب خانه از او خشنود است، ناخشنودی دیگر کسان خانه او را زیان ندارد، برای آن که رَتق و فتق امور و اختیار همه، در قبضه ی صاحب خانه است، و اگر صاحب خانه از او خشنود نباشد، خشنودی متعلقان و حواشی او را سودی نمی دهد، چه هیچ در دست ایشان نیست " و إن یتمسک الله بضرٍ فلا کاشف له الا هو و إن یردک بخیر فلا رادَّ لفضله۳".
هان دون همت مباش و به این و آن مشغول مشو، آشنایی با صاحب خانه پیدا کن و رضای او به دست آر که رستگاری مطلق در این است، اما بدان که خداوندِ این خانه بزرگ و بزرگوار است و کار بزرگ بزرگانه است، شتاب و سبکی در آن نباشد ، تحملی باید کرد. " والعاقبه للتقوی و اللام علی من اِتَّبع الهدی".۴
۱. سوره طلاق آیه ۲ و ۳
۲. سوره انعام آیه ۱۱۶
۳. سوره یونس آیه ۱۰۷
۴.مکتوب 306 از کتاب مکاتیب
نوشته ی پشت یک ماشین:
"بیمه شخص ثالث"
نه از رومم ، نه از زنگم ،
همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در ،
بگشای ،
دلتنگم
دلم بدجوری گرفته... بدجور... از میون تموم گریه ها و امید ها... از میون تموم دعاها... مگه چقدرش مال خودم بود؟... هنوز امید دارم... دلم روشنه... اما اگه...اگه... خدایی ناکرده... این چراغ خاموش شد... اونوقت قول می دم دیگه هیچ وقت روشنش نکنم... نذارم روشن شه... قول میدم با همه چیز بجنگم... و دیگه با هیچ چیز نجنگم... قول می دم یادم نره... قول قول قول، تا روز قیامت...
تصمیم نداشتم برگردم.
اصلا تصمیم نداشتم که برم که دیگه بخوام برگردم یا نخوام!
اما هنوززندگی بدجوری جریان داره
شایدم خوب جوری!
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت
باز بر می گردم
و صدا می زنم آی!
باز کن پنجره را...
خدایا توی این شب تاریک به تو پناه می آورم. به تو پناه می آورم از دنیا که از ظلم و جورش به ستوه آمده ام. خدایا به تو پناه می آورم از دلبستگی به دنیا و متاعش - هر آنچه که باشد- ؛ و جاه و مقامش؛ و روز و شبش؛ و خوب و بدش؛ خدایا به تو پناه می برم از خرافات و عقاید کورکورانه. خداوندا به تو پناه می برم از این که عقایدم بازیچه ی دست کسی شود؛ یا خدم بازیچه گردم. خداوندا! به تو پناه می آورم از آن که ظلم کنم؛ حتی به سنگی یا پشه ای یا علفی هرز. خدایا به تو پناه می آورم از آن که عزیزانت را بیازارم. به تو پناه می برم از این که علی که مظهر صبر و عدل بود از من ناراضی باشد. و فاطمه که مظهر صداقت و طهارت بود. و نبی تو که بهترین مردمان بود... و وای بر من آن هنگام تو از من ناراضی باشی و من به خود مغرور باشم...خداوندا! بر ما و گناهان ما رحمت آور. خداوندا ما را به خود وانگذار؛ ما را به جز خودت وانگذار. خدایا! حتی به اندازه ی لحظه ای از ما روی برنگردان... خدایا کمک کن تا از دام دنیا به سلامت برهیم...
دلم یه هویی گرفت. یادم افتاد تازگی ها کمتر می رم زیارت. قبلا که بیشتر بود بهتر بودم. دلم تنگ شده. برای سید علاءالدین حسین... خیلی دلم تنگ شده... یادم افتاد به آن روزی که تمام شهر را دنبال یک مسجد گشتم و همه ی مسجد ها بسته بودند. هیچ کس حاضر نشد در خانه ی خدا را باز کند تا نماز بخوانم. گفتند فقط وقت اذان باز می کنیم. یعنی ۲ بار در روز هر بار نیم ساعت! و آن شب تا توانستم گریه کردم... دلم تنگ شده برای نماز توی مسجد دانشگاه. از بعد از انت*خابات دیگر نمی روم. نمی خواهم کسی فکر کند ریا می کنم و برای خودشیرینی می رم نماز... دلم تنگ شده... خیلی تنگ...
رفتیم خانه ی دختر خاله ی بابا. بچه هایش بامزه اند. می خواست کادو باز کند. هر دوتا ایستاده بودند سرک می کشیدند. دختر کوچولو گفت : آبغوره گیریه؟ پسر کوچولو گفت نه بابا آبغوره گیری که پهن نیست! بچه ها را دوست دارم... خیلی...
از وقتی رفته ای زندگی ام هنوز به حالت آرام قبل برنگشته ام. هنوز گیج می زنم. برنامه درست و حسابی ندارم. گاه و بی گاه دلم می گیرد. دل خوشی ام شده ۳ تا گلدان گل. و باز می نویسم. چون جای دیگری ندارم. از خستگی هایی که روحی اند به خواب پناه می برم. با اینکه می دانم فایده ای ندارد. کمتر ، اما، احساس تنهایی می کنم. می دانم کسی هست؛ خدایی که در این نزدیکی است... و صدایم را می شنود. و گریه هایم را می بیند... و می دانم که بخیل نیست... و مهربان است... مهم تر از همه: می دانم که هست! حی است... دلش سر نمی رود از نق و نوق های من... نمی گوید حرف نزن... بهانه نمی آورد... و می دانم که بغض گلویم را باز می کند... و اشک هایم برایش مهم اند...می دانم که هست...
م زنگ زد برای خداحافظی. گفت می خواهد برود مکه. حلال کنم. چیزی برای حلال کردن نیست... دعا خواستم... امیدوارم یادت نرود برادر... بی اندازه دلم می خواهد یک بار دیگر پرده ی سیاه کعبه را بگیرم و تکان بدهم... دلم تنگ شده برای بیدار شدن با اذان صبح و دویدن تا مسجد النبی تا برسم به نماز جماعت... دلم پر می کشد برای تکیه زدن به ستون های مسجد النبی و خواندن قران... و باز خواندن... و باز خواندن... و غروب و سنگ های داغ...
مرسی که دوستم دارید. مرسی که براتون مهمم. مرسی که دوست دارید شریک شادی هاتون باشم. و نمی دونم چطور بگم که منم خیلی دوستتون دارم. و ببخشید که به خاطر عقایدم -درست یا غلط- نمی تونم پیشتون باشم و دعوتتون رو اجابت کنم.