تبليغاتX
وبلاگ شخصی من
 

 

گیجم. پیچیدم تو خودم. انگاری روحم تو خودش گره خورده. خودمو می بینم که انگار تازه چشم باز کردم. خودم رو می بینم که توی یه گورم. زیر زیر زمین. میون کلی لجن و آدم مرده و گند گرفته و اسکلت هایی که راه می رن. مرده هایی که راه می رن. منم مرده بودم. اما من از اون بالا ، از همون جایی که احتمالا روی زمین شروع می شه، یه نور دیدم. یه رگه ی باریک نور. خیلی باریک. اما نوره. گرمه. روشنه. مثل این پایین سرد و تاریک نیست. ظلمات نیست. اون بالا باید خوب باشه. باید گرم باشه. باید سبز باشه. اما نه سبز از جنس لجن. سبز تازه. سبز بهار. اون بالا آسمونش باید آبی باشه. مثل این جا آسمونش سیاه نیست. آسمونش مثل این جا خاکی نیست. سقفش مثل این جا از خاک نیست... اون بالا، باید پرنده ها پر داشته باشن. نه مثل اینجا که پرنده ها یه گوشه افتادن. اون بالا، باید ابر هم باشه، ابرای سفید سفید. اون بالا باید گل باشه. باید بوی شکوفه ها باشه...این پایین اما هر چی هست خاکه و زنجیر. تا بالا هر چی نگاه می کنی خاکه. این پایین همیشه شبه. این پایین پر از کرمه. کرمایی که لاشه ی آدمارو می خورن. این پایین پر از آدمای سوراخ سوراخه. آدمای کرم خورده. پر از گربه های مرده. گربه هایی که به پهلو افتادن. این جا پر از ظلمته. من به بالا نگاه کردم و نور دیدم. یه رگه ی نور. اون نور از هر جا که میاد، نمی دونم کجاست، اما مطمئنم که جای خوبیه. می خوام پاشم. می خوام دستمو دراز کنم طرف اون نور. می خوام سقف اینجا رو بکنم تا به نور برسم...اما اگه قدم نرسه چی؟ اگه دستمو دراز کردم و نرسید چی؟ من از لجن نیستم. نمی خوام از جنس لجن باشم. نمی خوام این جا، توی این دخمه ی سرد و تاریک بگندم. نمی خوام بپوسم. این حقم نیست...هر طور شده باید دستم به سقف خاکی اینجا برسه تا بتونم بکنمش. باید به سرچشمه ی نور برسم...

 


 

نوشته شده توسط آیینه در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


 

امروز یه هو دلم گرفت. با این که روز خوبی بود. آقای دوست سابق زنگ زد و من یه هو دلم گرفت. فکر کردم چرا زنگ زده. شاید زیادی بد بین شدم. شاید تازه دارم با واقعیت ها آشنا می شم. ژرسید اتلس اضافی دارم یا نه. گفت اگه مشکلی چیزی باشه هنوز سر رفاقتش هست. نمی دونم شاید به گوشش رسیده که داشته با اون پسره دعوام می شده. شاید فقط رفیق بعد از این که از من جواب نگرفته حالم رو ازش پرسیده و اون هم که بی خبره...خواسته خبر بگیره. شاید هم هیچ منظوری نداشته...

 


 

نوشته شده توسط آیینه در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


 

توی آزمایشگاه قرار شده درصد هماتوکریت اندازه بگیریم. استاد می فرمایند می توانیم از خون خودمان استفاده نماییم. بنده کلی ذوق مرگ شدم که می توانم آزمایش را با خون خویش انجام دهم. منتهای مطلب آن که یک نفری نمی شد از خویشتن خون گرفته آن را در شیشه کنیم. خون گرفتن که نبود یک سوزنی باید می زدیم تا به قدر اشک چشم مورچه ای خون بیاید. مطابق قاعده بنده که می خواستم خون بدهم باید چشمم را می بستم بقیه کار های مربوطه را انجام دهند .لیکن از آن جا که همه چیز همیشه در مورد اینجانب برعکس است، این بار هم به روال دفعات قبل...چه عرض کنم! بنده ۲ دست که بیشتر ندارم که قرار بود یکی از آن ها مورد سوزن واقع گردد. لذا استفاده ی دیگری نمی توانست داشته باشد.بوسیله ی دست دیگر هم می خواستیم دستمان را بفشاریم تا خون جمع گردد. یک نفر از شجاعان نیز راضی گشت لوله ی مویین کذایی را بگیرد تا خون ما وارد آن مویین شیشه گردد.دوستان همگروهی به اتفاق گفتند که دل این که سوزن به دست من بزنند ندارند. لذا مقرر گردید با همین دست مذکور سوزن لانست هم به دست خویش فرو کنیم.. کمی که تلاش نمودم ،دیدیم عمق آنچه می توانیم بزنیم کم است و خون زود بند می آید. صد البته طبیعی هم بود! شما هم بودید نمی توانستید با تمام قوا به خودتان آسیب بزنید! آقای همگروهی با نگاهی حاکی از خباثت و انتقام جویی و در عین حال شیطنت بیش از حد می گوید:" می خوای من بزنم؟" بنده عرض کردم بمیرم نمیگذارم ایشان دستشان به من بخورد! به همگروهی های محترم می گوییم یکی تان بیایید دست ما را بگیرید تا من سوزن را فرو نمایم! خانم ن که با فاصله قریب ۱۰۰ متر ایستاده می گوید: "من قندم افتاده نمی تونم نگاه کنم! " به خانم ف می گوییم به حالت بسیار دردمندانه و مستاصل می گوید : " من سرم داره گیج میره نمی تونم خون ببینم! " بنده دیگر هیچ عرضی برای گفتن نداشتم!  نمی دانم این عزیزان چرا تشریف آورده اند این رشته! می رفتند آبیاری گیاهان دریایی که لطیف باشد. می رفتند گردگیری رایانه می خواندند که در تمام عمر خون نبینند! خداوندا به تو پناه می آوریم. خداوندا بر ما ببخشای! الهی آمین!

 

بعد نوشت:این سایت هم با این سیستمش! ۱۰۰ بار مطلب رو ارسال کردم می گه الآن سیستم شلوغه نمی شه. بعد دوباره وارد می شم می بینم همون ۱۰۰ بار مطلب رو درج نموده!

 


 

نوشته شده توسط آیینه در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت


 

زنگ زد. جواب ندادم. اس ام اس زد "خواستم از دلت در بیارم اما انگار تو خیلی مغروری". بعدا جواب دادم که حواسم به موبایلم نبوده. گفتم ناراحت نیستم. زنگ زد باز. گفت صدات می گه ناراحتی. گفتم نه. چیزی نیست. گفتم پیش میاد... چیزایی که گفتم زیاد از ته دلم نبود. بخشیدم. اما دلخورم. بخشیدنم تاثیر حرفای یکی دیگه بود. این که سیاه سفید نبینم. خوبی هاش یادم نره. فقط اعتمادم کمتر شه.که اون هم منطقیه...

 

با ح حتی سلام علیک هم نمی کنیم. نمی دونم چرا. اما حس می کنم منتظره تا تلافی کنه. تلافی کنه که من نخواستمش. نمی دونم چرا این احساس رو بهم منتقل کرد...

 

امروز این دو تا همکلاسیمون شیرینی ازدواجشون رو دادن. براشون خوشحالم. عین دوتا مرغ عشق می مونن. دوسشون دارم.خوبه که همدیگه رو دوست دارن...

 

الآن  آرومم... روز خوبی بوده.... هر چند یه کم سین جیم شدم... باید بیشتر مواظب باشم... خیلی بیشتر.در که باز باشه از بیرون باد خنک میاد...و صدای ماشینها...و صدای آدمایی که از خوشحالی داد می زنن...می دونم یه کم ناراحتی...می خوام خوب باشی...سر درد دارم.۲ روزه...دلم بارون می خواد...حتی اگه شده یه نمه...دلم ابر می خواد...آسمون خاکستری...آسمون امروز قشنگ بود...آسمونی که از بین درختای چنار با برگای سبزو زردشون بیرون افتاده بود...دلم یه جایی می خواد توی کوه...یه چشمه...صدای آب...مثه همون جایی که تو یاسوج رفتیم...کاش هوا زودتر سرد شه تا بتونم جوجه م رو توی ماشین بذارم... آسمون آبی امروز قشنگ بود...خوب بود...نه به خوبی قبلنا...اما خوب بود...

 

بعد نوشت : دلم برا میوه خوردن تنگ شده! برام ممنوعه. اما امروز چند تا دونه انگور خوردم! آدم از دست دکترا به کجا ها که نمی رسه! کی فکرشو می کرد یه روزی بشه دزدکی یه دونه انگور بخورم؟!

 


 

نوشته شده توسط آیینه در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


 

خوبم... سبزم... می خوام خوب تر هم باشم... تو هم همین طور...   


 

نوشته شده توسط آیینه در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


 

برات بهترین ها رو از خدا خواستم زهیرِ من. بهترین از همه چیز...شاید همه چیز می تونست خیلی بهتر باشه...خیلی قشنگ تر... امروز واقعا دلم همون رو خواست. اما به خدا چیزی نگفتم...از درد کشیدنت دارم دیوونه می شم. دردی که من باعثش هستم. همه ی اون حرفایی که فکر می کردم می زنی رو زدی. نگفتم نگو. شنیدنشون حقم بود...

 


 

نوشته شده توسط آیینه در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت


 

متاسفم. متاسفم که حتی جوابت رو هم نمی دم. برام راحت بود که در جواب اس ام اس ت بنویسم مهم نیست. اما این کار رو نکردم. حرمتت پیشم شکسته. همه ش هم تقصیر تو نبوده. تقصیر تو یه اشتباه بوده. برای خودم ننگ می دونم که کسی که برادر خودم می دیدمش بگه مشروب خورده بوده. عارم می شه. عرق شرم روی تنم می شینه. بدتر این که هم خون من هستی.به خاطر همینا حرمتت شکسته...اما بیشتر از تو ، من مقصرم. بجز تقصیرات دیشب، بازم مقصرم. من اشتباه می کردم. تو برادر من نبودی. برادر من نیستی. من اشتباه کردم که تو رو برادر خودم می دیدم. و اشتباه تر از اون، فکر می کردم تو هم مثل من فکر می کنی. مشکل من اینه که چون همیشه دلم یه برادر بزرگتر خواسته بود که حامی باشه و نداشتم، توی بقیه دنبالش گشتم. در صورتی که وقتی من برادر ندارم یعنی تا آخر عمرم برادر ندارم. یعنی هیچ کس دیگه هم جاشو نمی گیره. هر چقدر هم که خیر خواه باشه. این معنیش این نیست که فقط در باره ی تو این طوریه. معنیش اینه که استقرا زدم به همه. هر کی که فکرش رو بکنی. سادگی بسه. دیگه نمی خوام یه روزی برسه که به خودمم بگم: " س! خیلی احمق بودی! " دیگه نمی خوام.

 


 

نوشته شده توسط آیینه در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت


 

ازت بدم میاد. ازت بدم اومد. ازت متنفرم. فکر نمی کردم این طور آدمی باشی. نمی دونم می خوای چی بگی. اما نمی خوام هیچ وقت بشنومش. فکر می کردم برادری.انقدر که روزی که حجاب کردم شک کردم که جلو تو هم باید باشه؟ تو که از خون منی! اما حکم رو به فکر خودم ترجیح دادم. فکر می کردم برادری. اشتباه می کردم. توی این دنیای آشغال هیچ کس برادر نیست. زهیر راست می گفت... زهیر راست می گه... باعث شدی خیلی بیشتر دوسش داشته باشم. چون از جنس شماها نیست... دلم زندگی مثه اون خواست تا دیگه آدم مثل تو نبینم...

بهم این طوری نگاه نکن زهیر! نگو گفته بودی! نگو می دونستی. نگو بچه ام....چون همه شو خودم خوب می دونم...و تو می دونی که هنوز دارم تصمیم می گیرم...

خدا! ببخش که ۱۹ سال ازت وقت گرفتم و هنوز انقدر عقبم. انقدر که هنوز دارم می بینم و تصمیم می گیرم. شاید این اتفاقا قبلا هم میفتاده . من می دیدم .اما  نمی دیدم. انگار یه پرده از جلو چشمم کنار رفته باشه... ببخش. ببخش که نمی فهمم. ببخش که کرم و کور. ببخش...دوستت دارم...

 


 

نوشته شده توسط آیینه در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


 

ـ عید هر کی روزه دار بوده مبارک. عید هر کی هم که روزه دار نبوده و فکر می کنه عیده مبارک. برا من یکی که بیشترش حسرت اینکه چرا نمی شه روزه بگیرم.دکترا هم کاری نکردن که بتونیم بگیریم. چون هیچی نمی فهمن. اما هنوزم دعای نماز عیدو خیلی دوست دارم. اما انقدر ناراحت بودم که ناخودآگاهم قبول نمی کرد برم مسجد نماز عید رو بخونم. تنهایی خوندم. انقدر که صبح دلم نمی خواست پاشم. با این که بیدار بودم.اما هی می خوابیدم.

 

ـ فکر کردم دانشجویی در حرفه ی دندانپزشکی رو ول کنم برم فیلمنامه نویس بشم بعد داستان های شاهنامه و ایین ور اون ور که این همه دوسشون دارم رو فیلم نامه کنم بره هالیوود. خوشکل می شن. دوسشون دارم.

 

ـ آیا همه انقدر فکر می کنند؟ آیا من خل شدم از بس فکر کردم؟ آیا از اول خل بودم؟

 

ـ خواب می دیدم رفتم مسافرت. یه روستا. یه خونه ی دو طبقه. یه جای خیلی سرد. تابستون بود.اما سرد بود انگار. اما دوسش داشتم.  خونه هه قشنگ نبود. اما دوست داشتنی بود. اگه بخوایم بنا به نظریه ی فروید این خواب رو دریچه ای به ناخودآگاه من بگیریم اون وقت باید چه نتیجه ای ازش بگیریم آیا؟

 


 

نوشته شده توسط آیینه در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت


 

Maybe you were right
But baby I was lonely
I don't want to fight
I'm tired of being sorry


 

نوشته شده توسط آیینه در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting