<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آیینه</title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/</link>
<description>آیینه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Feb 2010 18:21:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی یه کاری می کنن آدم به همه چیز شک می کنه! یعنی یه کاری می کنن آدم به بدیهی ترین چیزا هم شک می کنه! یعنی یه کاری می کنن آدم می گه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خدا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Feb 2010 18:21:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=455</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی داری از دست می دی، بیشتر قدر همه چیزو می دونی. وقتی داری از دست می دی، هر لحظه ای که می گذره، هر قدمی که بر می داری، هر نفسی که می کشی، هر حرفی که می زنی... یه جور دیگه س... همه ش می گی نکنه این دفعه ی آخر باشه... بعد سعی می کنی ازش لذت ببری...چون ممکنه واقعا دفعه ی آخر باشه... اما یه بغض میاد... یه دنیا غم... یه دریا اشک... که دیگه نمی تونی مثل همیشه باشی... وقتی داری از دست می دی، تمام روزا سیاهن... چون داری از دست می دی... اما همزمان به تمام لحظه هات با ولع نگاه می کنی... می خوای هر لحظه رو ببلعی... وقتی داری از دست می دی... خیلی سخته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Jan 2010 17:02:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این بی پنجره خونه که سقفش مثل آواره دلم تنگه</title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازاون حرفای سربسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون طرحا که در دسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکون عقل شده تعطیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در احساس شده بسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون نیمکتهای خالی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون رسوایی مالی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این بحران بی پایان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه استاد ماسمالی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازاین طوفان و این گرداب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازاین خوشختی نایاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون امروز و این فردا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون فردای ناپیدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون تارزان بیعرضه که رفت و وارث جنگل شده چیتا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 15:29:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 18:05:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=452</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروغ!</title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا ما توی یه دنیایی زندگی می کنیم که همه چیزش دروغه.برای همین هم من این جا جهت تنویر افکارعمومی مینویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین دروغ اینه که دخترخوب ( یا پسر خوب) رو همه دوست دارن.خیلی غلطه. البته همه افه شو میان اما واقعاکسی آدمای خوب رو دوست نداره و در عمل هم همه سعی میکنن تا می تونن اذیتش کنن. استثناش بعد از مرگه که بخت به بعضیا رو می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومین دروغ اینه که می گن صداقت خوبه. واضحه که دروغه. حداقل این جا یی که من زندگی می کنم حتی درمواردی که راست گفتن هیچ ضرری نداره هم دروغ گفتن یاحداقل هیچی نگفتن ارجحه. آدما یا به عمد دروغ می گن یا انقدر دروغ گفتن که دیگه حتی نمی فهمن خودشون هم به اینی که می گن اعتقاد ندارن. وقتیراست بگی همه چشم غره می رن و کلا آدم صادق ، آدم احمقی محسوب میشه. درمقابل اگر به کسی بگی داری دروغ می گی شدیدا واکنش نشون می ده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم اینکه میگن زندگی قشنگه گاهی یه بدی هایی هم داره. اتفاقا برعکس.زندگی خیلی بده. گاهی یه قشنگی هایی هم داره.اگه شک دارید تلویزیون رو روی اخبار هر خرابشده ای که می خواید بذارید و ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارم این که میگن ارزش های انسانی خیلی خوبه.بعد همه خلافش عمل میکنن. مثلا مرتب میگن ارزش آدما به مدرکو خونواده و پولشون نیست. ارزش آدما به صداقت وطرز فکرشونه. بعد وقتی پاش رسید گروه اول رو انتخاب میکنن و میگن واقعیت اینه که پول مهمه. حالا اگرتو بگی پول خوبه همه بهت چپ چپ نگاه می کنن انگار که کفر گفتی.بعد اگر توی همون موقعیت ارزشهای انسانی رو به ارزشهای دنیوی ترجیح دادی میگن احمقی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجم این که می گن آدم خوبه دیندار باشه. بعد تا وقتی این دین به نفعشونه ازش حمایت می کنن. هرجابه تفریحاتشون یا دنیاشون یا کاری که می خوان بکنن آسیب می زد میگن این قانونا مال ۱۴۰۰ سال پیشه یامال اعراب جاهلیته. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمایی که ساده هستن و ساده زندگی میکنن اینجا هیچ جایی ندارن. آدم  باید  خیلی هفت خط باشه تا راحت زندگی کنه.استثناش اینه که آدم ساده بمیره یا از ایران بره. اون موقع دیگه میشه آدم خوب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون چیزی که دین میگه تا وقتی توی کتابه خوبه. امام حسین تا وقتی خوبه که براش سینه بزنن. نه بیشترازاون. اگرکسی خواست آزادانه زندگی کنه اون وقته که بهش همه تهمتی زده میشه. تهمت بی احترامی به بزرگتر و کوچیکتر. تهمت این که کله ش بوی قورمه سبزی میده یا نمی فهمه. اینایی که میگم به خدا لاف نیست. مثال های زنده ش جلو چشممه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادعا میکنن که واقعیت آدما براشون مهمه.اما عقلشون به چشمشونه. میگن دموکراتن اما کوچکترین مخالفتی رو نمی تونن تحمل کنن. میگن حقیقت طلبن اما چشمشونو روی حقیقت آشکارمی بندن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینایی که میگم هیچکدوم سیاسی نیست. سیاست جزئی ازجامعه ماست و مثل بقیه ی جامعه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آدما همشون فکرمیکنن آخرروشنفکری سیاسی هستن. ۸۰٪ همین آدما شدیدا پوپولیستن. از۲۰٪ باقیمانده هم ۱۰ ٪ شون فقط ژست روشنفکری دارن. وبیشتر از ۹۰٪ ایرانی ها نمی تونن عقیده مخالف تحمل کنن.اما  ۸۰٪شون ادعا می کنن که میتونن. عقیده سیاسی شون درحد حرف و تحلیل های خام و دعوا توی مهمونی هاس و اگه پاش افتاد که مبارزه کنن بیشتر از ۲۵٪ نمی رن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغ، بنیان جامعه ایه که من دارم توش زندگی می کنم. برای همین فکرنمیکنم بشه به ا.ن یا هرکس دیگه ای ایراد گرفت. اینجا همه میخوان با دروغ خودشون روخوب و موجه جلوه  بدن. ا.ن فقط یک ایرانیه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من که همین جا زندگی میکنم خاستم متفاوت باشم. خواستم پشت حرف آدما رو ببینم. خواستم فکرکنم. خواستم احمق نباشم. خواستم به حرفی که می زنم عمل کنم. خواستم  دین واقعی رو پیدا کنم. خواست که بگردم. دنبال حقیقت. دنبال عشق واقعی. خواستم بفهمم آدما چرا حتی به اندازه ی مرغابی ها هم به همدیگه وفادارنیستن. خواستم من اینطوری نباشم. من حیات طیبه خواستم. انقدرا شاید پیش نرفتم که ادعایی داشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما توی همین عمل کردن به اون چیزی که همه در حد حرف بهش اعتقاد دارن، ازهمه جا رانده شدم. همه حرف هام رو دوست دارن. اما هیچ کس نمی خواد ساعت هاشو با من بگذرونه. همه میگن احمقم. می گن بچه م. میگن نمی فهمم. فقط بخاطر اینکه مثل بقیه به این دروغ ها معتاد نشدم. انقدر نرفتم توشون که خودم هم نفهمم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه ی گشتن های من، نتیجه ی تمام فکرکردن هام، نتیجه ی تمام عمل کردن هام، نتیجه ی تمام کتاب خواندن هام، اینه که روزهام به نصیحت شنیدن و توبیخ شدن و تنها موندن، و  شب تا صبح هام به گریه بگذره و این که به خدا بگم که چرا من رو فرستاده توی این جهنم.  زاربزنم و بخوام که من رو ببره. بگم من به جهنمش هم راضی ام. اما من رو وسط بهشت بنده هاش نذاره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرامن رو فرستاده اینجا. من این دنیا رو با تمام قشنگیاش برای کسایی میذارم که دوسش دارن.واز خدامی خوام که چیزیکه دنبالش میگردم روبهم عطا کنه. و اون فقط یه مرگ خوبه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 14:26:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=451</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی یکی دو ماه اخیر ، و خصوصا توی یک هفته ی گذشته، که هر لحظه ش برام مثل زهر بود، شاید فقط چند ساعت داشتم که مثل مرهم بودن. یکیش جمعه بود که نی نی ۵ ماهمون رو دیدم و بغل کردم. و یکیش امروز بود. در واقع امشب. که که پسر شیطون وروجک که عاشقشم رو رسوندم خونه. شاید اگه بابا می دونست چقدر برام مرهمه نمی گفت امتحان داره و نمی تونه ببرتش بیرون - بی انکه من بدونم-.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش که منو دید گفت چقدر بیحالی. پاشو به صورتت آب بزن. بعد رفتیم با هم خروس ها رو نگاه کردیم. و بعد با هم رفتیم  رسوندمش خونه. خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم وقتی گفت با من میاد. انگار هیچی توی دنیا شیرین تر از این نباشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون چند دقیقه واقعا عالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک لحظه، دلم خواست، سهم بیشتری داشتم، از حضور بچه هایی که ماه ها برای اومدنشون ثانیه شماری کردم. هر چند، من کلا سهمی ندارم. اما گاهی دلم می خواست از بعضی چیزا سهم بیشتری داشتم. از خودم، از زندگیم، و از کسایی که عاشقشونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 18:27:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی می شه که اینطوریم. از وقتی مامان اونطوری گفت. نمی دونم چقدر فرصت باقی مونده. خیلی خالیم. بی احساس. فقط گاهی می فهمم که حالم خوب نیست. نفسم... این روزها خیلی نفسم یه هو نمیاد. اما حیف... حیف که نیومدنش هم بازی. یه بازی بیخود... دو هفته می شه که به پیانو دست نزدم. دف رو چند بار دست گرفتم و گذاشتم. انگار دیگه برام هیچی مهم نیست... انگار دیگه کلا هیچی نیست... حتی نمی خواستم بنویسم... انقدر همه چیز بی ارزشند که حتی ارزش ناراحتی هم ندارند انگار... نمی دونم خدا چرا اینطوری شد یه دفعه... من که به اختیار خودش گذاشته بودم... چرا منو تا اینجا کشوند...این بازی رو یک بار دیگه هم با من کرده بود... چرا خدا با من بازی می کنه... زورش می رسه... بعد هم یکی دیگه پیدا می شه و منو به خاطر تمام صداقت هام سرزنش می کنه... بدنم یخ کرده... مثل مرده ها... اما این هم یه بازیه... مثل نفسم که بالا نمیاد... امروز یادم افتاده بود به اون موقع ها که بابا در کلاس نقاشی منتظرم می موند تا کلاس تموم شه... دیشب یادم افتاده بود به یه لحظه... به یه حرف... که انگار خیلی برام مقدسه...قلبم درد می کنه... می ترسم شاید... از آینده ی گنگ می ترسم شاید... از راست بودن اون حرف ها... خسته م... خدا انگار نگاهم می کنه... یه چیزایی هم می گه. اما نمی دونم چرا چیزایی که می گه برعکسش اتفاق می افته...شاید کفر می گم... مثل زاهد ها نمازم را نمیذارم قضا بشه... و آرام راه می رم... آرام... حالم خیلی بده... تنها چیزی که می دونم همینه... احتمالا می دونم... حالم خیلی بده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 14:00:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه چیزی تو مایه های محرم!</title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنی اسراییل از فجر تا صبح 70 پیامبر را می کشتند آنگاه به بازارها می رفتند گویی که کاری نکرده اند. امام حسین ع&lt;/p&gt;&lt;p&gt; ما ملت - که هر چی بیشتر می گذره بیشتر متوجه شباهتمون به بنی اسرائیل می شم!- در همین راستا کارمون شده این که صبح تا شب سیاه بپوشیم و گریه کنیم  و سینه بزنیم و خودمون و زخم و زیلی کنیم و موازی با این اعمال که برای زنده نگه داشتن سنت حسینی! و چپوندن خودمون توی بهشت انجام می دیم، بصورت شبانه روزی پیغمبر بکشیم. از مقدس کشی و کشتن پاک ها بگیر (ر.ک. پاسخ امام حسین به ولید) تا کشتن شبانه روزی پیغمبر و امام های خودمون. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در همین راستا توی این مدرسه ی کنار دانشکده ی ما زنگ تفریح اول براشون
روضه خوندند سینه زدند. بعد یه مدت بعد دیدیم ساعت 11:30 شده و سر ظهر
صدای دسته میاد. خب ما اینشکلی شدیم: &quot; ؟!&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دیدیم وسط ظهر یه مشت پسر دبیرستانی رو واداشتن وسط حیاط زنجیر بزنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالا قبل از ظهر هم یه پارت قمه زنی براشون ترتیب می دن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مگه خدا ما رو به راه راست هدایت کنه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 08:36:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب و گریه...شب و من و یه تلفن... شب و من و یه دلتنگی... من و شب و یه تلفن که نمی دونم نتیجه ش چی بشه... اما همه ی زندگی من بهش بنده... من و شب و دلتنگی و گریه و یه تلفن... ۶۳ دقیقه گریه ... و دل من که انگار توی اون لحظه های سبز و قرمز شدن چراغ، توی اون سرما، توی صحنه هایی که می دیدم و خیس و اشک آلود بود... انگار دلم رو همونجا جا گذاشتم... شاید همون وقتی که داشتم می گفتم زندگیمو دوست دارم...خودمو انگار اونجا جاگذاشتم... خودم رو... و همه ی رویاهام رو ... همه ی زندگیم رو... همه چیز هایی که دوستشون داشتم... داشتن از من دور می شدن... دور دور... انگار که فقط یه خواب خوب بودن... یه خواب شیرین... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 17:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ayineh.blogfa.com/post-446.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آرومم... مثل یه برکه ... یا یه گودال آب... توی هوای گرگ و میش... توی یه دشت سرد... که توش صدای زوزه ی گرگ میاد... و یه دلهره حاکمه... آرومم... دلم می خواد چشمامو ببندم... ببندم... و بخابم... یه خاب شیرین... حتی یه خاب بی مزه... و دور شم... از این دشت دور شم... دور دور... می خام توی تاریکی گم بشم... سرم منگه... درد نیست...شایدم هست... تنم دیگه تحمل نداره ... داره کشیده می شه.... اینو حس می کنم... اما می خوام که کشیده بشه... باید کشیده بشه... و روحم خسته س از کشیدنش... کاش می شد...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 06:35:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ayineh&amp;postid=446</comments>
<dc:creator>ayineh</dc:creator>
<guid>http://ayineh.blogfa.com/post-446.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
